۳
پشت بهم مي كنه و راه ميفته. يه لحظه مكث مي كنه.بر مي گرده. انگشت اشارشو به طرفم مي كنه و ميگه : " فكر نكن دارم ميرم همه چيز تموم شده...بابا اصلا نوبت تو نبود... " دوباره بر مي گرده. بعدش سكوت.بارون مي باره.صداي بارون تو دل سكوتو مي لرزونه. راه ميفته. داد مي زنم : " پس چرا اومدي سراغم؟ " دوباره مكث. دوباره نگاه.دوباره بارون! نيشخند مي زنه و ميگه : " خب...خب چون داشتي فراموشم مي كردي...! " نگام مي كنه...نگاش مي كنم...بارون مي باره...سكوت مي كنه...بارون مي باره...نگاش مي كنم...لبخند مي زنه...خيس ميشم...بارون مي باره...سكوت مي كنه اما خيس نميشه...لبخند مي زنه...بارون مي باره...نگاش مي كنم...لباس سفيدش زير بارون روشن تر ميشه...سكوت...بارون...نگاه...راه ميفته و ميره. بازم سكوت...بازم بارون... 1 تيك تاك...تيك تاك...تيك تاك...ساعت... زمان ... زمان سكوت... زمان بارون... ثانيه روي بارون... ثانيه روي سكوت ... ثانيه روي اون...قفل ميشم رو كاپشني كه آويزون شده.قفل ميشم به پنجره. قفل ميشم به بيرون. قفل ميشم به بارون. كاپشنو بر مي دارم. مي پوشم ؟ نمي پوشم؟ مي زنم بيرون... كليد قفلو دارم؟ ندارم؟ مي زنم بيرون...زير بارون ، رها ميشم تو سكوت...رها ميشم تو بارون...در حياط خودش باز ميشه. پرتاب ميشم رو ساعت گيج خيابون...ثانيه روي بارون...ثانيه روي خيابون...ثانيه روي اون. زل زده بهم...زير بارون...تكيه داده به درخت...زير بارون...خيس ميشم...خيس نميشه...باز صدا ميشنوم...صداي سكوت...صداي بارون...صداي ساعت...تيك تاك...تيك تاك...تيك تاك...ساعت...زمان...زمان سكوت...زمان بارون...ثانيه روي بارون...ثانيه روي سكوت...ثانيه روي اون... 2 زل زده بهم...نگاش مثل... نگاش مثل ... مثل يه حس مي مونه...مثل يه اسلحه ي گرم كه ميشينه روي شقيقه ت و... تخ...تمام...مثل يه ماشين كه مي زنه بهتو پخشت مي كنه رو آسفالت گرم خيابون ...مثل يه عراقي كه با تفنگ تير بارونت مي كنه... مثل يه چاقو كه فرو ميره تو شكمت ... مثل يه تانك كه زمينگيرت مي كنه ... مثل يه هواپيماي جنگنده ي اسرائيلي كه...بومب...ميري رو هوا ...مثل يه بيماري لاعلاج كه يقتو مي گيره ... مثل وقتي با سر مي خوري به يه كاميون ... مثل موادي كه آخرين نفساتو به باد فنا ميده ... مثل وقتي با ماشين پرت ميشي ته دره ... مثل وقتي با موتور پشتك مي زني رو كمركش خيابون ... مثل آب اناري كه ... مثل تيمور لنگ كه سرتو از بدن جدا مي كنه ... مثل يه شير گرسنه كه به دندونت مي كشه ... مثل يه داربست كه از اون بالا پرت ميشي پايين ... مثل قلبي كه از تپش افتاده ... قلبي كه از تپش افتاده ... قلبي كه از تپش افتاده ... به اين كه مي رسم زير بارون گر مي گيرم ... تير مي كشه ... پشتم ... تير مي كشه ... شقيقه هام ... داغ مي كنم ... دست مي كشم به پس گردنم ... خيسه ... چنگ مي زنم به موهام ... خيسه ... هنوز بارون مي باره ... هنوز زل زده بهم... ميرم طرفش... خيابون خلوت... كسي نيست ... بارون مي باره...نگاش مي كنم...نگام مي كنه...ميرم طرفش...هنوز زل زده بهم...بارون مي باره...سكوت هست...بارون هست...خيابون هست...اون هست...با يه لباس سفيد...كاملا سفيد...تكيه داده به درخت...ميرم جلوش...نگام مي كنه...داغ مي كنم...يقشو مي گيرم...خونسرده...اعصابم بهم مي ريزه...از درخت جداش مي كنم...مي چسبونمش به ديوار...بارون مي باره...نگام مي كنه...نگاش مي كنم...داغ مي كنم...مي خوام داد بزنم...سكوت مي كنه...بارون مي باره...سكوت مي كنه...مي خوام داد بزنم...صدا تو گلوم مي مونه...زل زده بهم...يقشو ول نمي كنم...دستامو محكم مي گيره...يقشو ول نمي كنم...گر مي گيرم...مي كوبونمش به ديوار...بارون مي باره...خيس ميشم... خيس نميشه...سر تا پا سفيد پوشيده ... زل زده بهم...جرئت مي كنم ... قفل ميشم تو چشماش ... قفل... مي...شم...تو...چش...ماش... نمرود ، فرعون ، يوسف ، ابراهيم ، مطهري ، باهنر ، همت ، شاه ، تيمور لنگ ، لطفعلي خان ، باكري ، حلاج ، شيخ بهايي ، اسحاق ، موسي ، خديجه ، هاجر ، عماد ، شيرزاد ، زمان ، ناصر ، وحيد ، بابك ، حاتمي ، نادر ، رجايي ، علي ، زهرا ، حسن ، حسين ، محمد... دستام مي لرزه... محمد...پاهام سست ميشه ... محمد .. بارون مي باره ... خيس نميشه ...دستام مي لرزه ...چشمام چسبيده به چشماش...دستاش چسبيده به دستام...ولم نمي كنه...مي خوام داد بزنم...صدام تو گلو مي مونه...دستام مي لرزه...يقشو ول مي كنم...با نگاش هلم ميده رو به خيابون ... بارون مي باره...با دستاي باز پخش ميشم رو ساعت گيج خيابون...بارون مي باره...ميشنوم...بارون...سكوت...نگام مي كنه...از پشت مي افتم رو ساعت گيج خيابون...ثانيه روي سكوت...ثانيه روي بارون...ثانيه روي خيابون...ثانيه روي من... 
+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 12:2 توسط پسر باران |