تبليغاتX
باران تنهایی

باران تنهایی

رونوشت روز ها را روی هم سنجاق کردم ... شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری

سر به سر شدست سرت با سر خدا

آتش گرفته خيمه ات بر در خدا

تو را آغاز عشق گفته اند ، ولي

جز   اين  نبود  غزل  آخر  خدا

محشر به پيش نينوايت كوچك است

شايد كه نينوات بود محشر خدا

آري ز نام تو آب هم خجل شدست

پيش چشم تو جاريست كوثر خدا

آبروي آب را خريده اي ، مولاي تشنگي

وقتي كه لب تشنه مي رفت گل پر خدا

سر دادنت به نگاه غزل كنايه نيست

آخر چگونه گويمت ، اي بهتر خدا؟

دل دل نكن دلم كه دراين فصل عاشقي

جز سر  نداد غزل عاشق تر خدا

وقتش رسيده كه تو هم سر دهي دلم

از  غم   جانگداز  او  ،  بر  در خدا

 پسر باران- دي ماه 1387

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:36 توسط پسر باران |


چه روز های سختی است... روزهایی که من باید بنویسم اما نمی توانم... نه قلم به من اجازه می دهد... نه فکرم و...
و نه قلبم...قلبم...قلبم...
این صبور ناشکیبا تابلوی نقاشی تفکرات من نبود... هیچ واژه ای را حتی برای یک بار خودم با دست های خودم در این تابلوی بی حصار نقاشی نکردم...همه بودند انگار.... همه بودند... از همان آغازی که من بودم... از همان هفت دوست داشتنی...
نه قلم به من اجازه می دهد... نه فکرم و ... نه قلبم...قلبم...قلبم...
این صبور ناشکیبا قدر واژه هایم را ندانست و گرفت و گرفت و گرفت و مرا از دست این مترسک تنهایی رهایی نبخشید...
این صبور ناشکیبا حتی لحظه ای... فقط برای لحظه ای... برای تمام کلمه هایم دل نسوزاند...
این صبور ناشکیبا... قلبم...

چه روز های سختی است... روز هایی که من باید بنویسم اما نمی توانم... نه قلم به من اجازه می دهد ... نه فکرم و...
و نه قلبم..قلبم...قلبم....
این صبور ناشکیبا ...فکر می کرد کلی حرف برای گفتن دارد ولی... هیچ حرفی نبود... هیچ رازی نبود...هیچ دمسازی نبود...
این صبور ناشکیبا با تمام ناشکیباییش صبور بود... صبور و پر غرور... گاهی با خودش فکر می کرد که هیچ گاه شکسته نخواهد شد... ولی... ولی... ولی...
خودش خودش را شکست...
قلبم این کلبه ی وحشت زده از روشنایی ها...شاید به دنبال تاریکی می گشت برای کمی چشم روی چشم گذاشتن و خوابیدن... وشاید ندیدن.... هیچ وقت ندیدن...رفتن... وشاید بریدن... برای همیشه بریدن...
قلبم این کلبه ی وحشت زده از روشنایی ها... از خودش هم ترسید و ترک برداشت.. در همان آغاز بی پرواز...در همان سکوت پر آواز... در همان لحظه ای که باید می نوشت یا نقاشی می کشید و یا شاید... و یا شاید نقاشی می شد...نقاشی...

چه روز های سختی است... روز هایی که من باید بنویسم اما نمی توانم... نه قلم به من اجازه می دهد ... نه فکرم و...
و نه قلبم..قلبم...قلبم....
قلبم این صبور ناشکیبا ... کودکی اش را گم کرده بود... شاید حالا که غوغایی در درونش پیداست دارد در اتاق قکر هایش به دنبال کودکی اش می گردد که اینگونه بی تاب است... شاید به خاطر پیدا نکردن کودکی هایش اینگونه تیر می زند به جان بی رمغم ... قلبم این صبور ناشکیبا تیر می زندو تیر می آیدو... چه ساده راه نفس را می بندد ... وچه ساده مرگ ابراز وجود می کند برای آغاز هفت دیگری...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 12:49 توسط پسر باران |


>