لطفا با حوصله بخوانيد... آذر بود يا پاييز...؟!نمي دانست. نگو مگر آذر با پاييز فرق دارد. خب معلوم است كه فرق دارد . آذر ، آذر است ؛ پاييز ، پاييز.آذر ، آذر است چون " من " آمده بود. آذر ، آذر است چون " او " رفته بود. پاييز ، پاييز است خب چون پاييز است ديگر...نمي دانست! مي دانست . مي دانست كه " من " آذر آمده بود. پسر بود ، نامش... باران ! نگو باران كه نام دختر است... از كجا معلوم؟ به هر حال " من " آمده بود اما چهار سال بعدش... آذر كه حتما بود اما پاييز را نمي دانست. ولي به گمانش پاييز هم بود. آن سال استثنا هم آذر بود هم پاييز. هزار و سيصد و... شمسي ، شم چهل ، شم پنجاه...به قول او(1)ي رضا . چهار سال پيش " من " آمده بود. نامش... باران! عجيب و غريب مثل خيال و قامت و ديناميت " قطار " (2) رضا. نامش را خودش انتخاب نكرده بود. نه كه نمي شد ، نمي گذاشتند. يعني صدايش را كسي نمي شنيد. آخرين نفر بود. آخرين فرزند خانواده. مادرش نامي عجيب برايش انتخاب كرده بود ، مثل خيال و قامت و ديناميت " قطار" رضا. چه بود ؟ باران كه نبود... آذر بود...پاييز هم بود ، اما نامش... نمي دانست ! باران را هم " او " چهار سال بعد بر رويش گذاشت. هزار و سيصد و ... شمسي، شم چهل ، شم پنجاه ... به قول اوي رضا. چهار سال بعد از اينكه " من " آمده بود ،" او " داشت مي رفت كه نامش را باران گذاشت. نمي دانست چرا؟ شايد چون آن سال استثنا هم آذر بود ، هم پاييز. دقيقا اگر بخواهيد چهار سال و ده روز بعد از اينكه " من " آمده بود... حالا به قول اوي رضا مهم نيست در اين چهار سال ، سال كبيسه بود يا نه... شايد هم بود. ولي بگذار همان چهار سال و ده روز باشد ، به تر است. اين را " من او " ي رضا گفت ؛ نه " من او " ي من : به تر ! همان چهار سال و ده روز بعد كه هم آذر بود هم پاييز، سال كبيسه هم نبود ، " او " رفت... به قول اوي رضا : " هم چه چيز هايي هم نيست... به خيالت همه چيز را مي تواني بنويسي؟ هع ! تو نمي تواني هر چه دلت خواست بنويسي. " ساكت !حرف نزن...قرارمون بود " او " مال من باشه. اصلا بگو ببينم اين جغله بچه – " من " رو ميگم – چطور مي تونسته بفهمه كه اسمشو كي انتخاب كرده ، كه تو اينطور نوشتي ... ها ؟ به چي نيگاه مي كني؟ به قولي كه از اوي رضا گفتم. خب فكركردي چون رفتم نمي تونم " من او " ي رضا رو بخونم. چطور علي تو اوي رضا تونست اون مرده رو ببينه ، اونوقت من توي اوي خودم نمي تونم " من او " ي رضا رو بخونم!؟ در مورد اون اسم عجيب و غريبي كه نوشتي مادرش انتخاب كرد. به نظرم اصلا هم عجيب و غريب نبود... توحيد...كجاش به خيال و قامت و ديناميت و پويش " قطار پنجاه و هفت " رضا مي خوره ! هه...( اين ديگه مال " من او " ي من بود نه واسه " من او " ي رضا ) چيه؟ كب كردي؟ فكر نمي كردي " قطار پنجاه و هفت " رضا رو هم خونده باشم. به هر حال ما اينيم ديگه ! چه ميشه كرد. خب خيلي كارا مي شد كرد، همون چهار سال و ده روز ، بدون حساب اينكه سال كبيسه باشه ،همون كه تو گفتي ؛ مي شد خيلي كارا كرد اما نشد . همون وقتي كه " او " رفت همه چيز خراب شد. ( " او " همون منم. فراموش نكردين كه؟ قرار بود بخش او مال من باشه. همونطور كه توي " من او " ي رضا من واسه او بود و او واسه من ) چي مي گفتم؟ آذر بود يا پاييز....؟ اه... اينو نمي گفتم كه... همه ش تقصير توئه با اين آذر و پاييز راه انداختنت.. خب ، دلگير نشو. به قول خودت هم آذر بود ، هم پاييز. همون چهار سال و ده روز بعدش. به قول اوي رضا :" سير كردي نويسنده گي را " ( تو اين جمله غلط تايپي ندارم ... باور كن ) چي مي گفتم؟ آها...همون روزي كه " او " رفت ، منم رفتم. چون من ، " او " بودم. اينجاشو درست گفتي. چون " او " (يعني من ) رفت ، اسمش باران شد... اسمش چي بود؟ همون چهار سال و ده روز پيش كه " من " اومده بود...هه... جالبه... اسمش يادم رفته. خوبه كه خودم اسمشو انتخاب كردم. البته اوني كه مادرش انتخاب كرد ، نبود. از بين بچه ها فقط اين آخريو اسمشو انتخاب كردم. حالا ولش كن...كجا بودم؟ چي مي گفتم؟ آها.. هزار و سيصد و... شمسي ... وقتي " او " رفته بود براي " من " كه فقط چهار سال و ده روز از اومدنش مي گذشت شد هزار و سيصد و ... غم ، هزار و سيصد و ... تنهايي ، هزار و سيصد و ... باران ! اه... چيكار داري مي كني؟ چرا مي خواي تمومش كني؟ انگار يادت رفته قرار بود بخش او واسه من باشه. هنوز خيلي حرفا دارم كه دوست دارم بزنم. بذار يه كم باهاش حرف بزنم. با همون " من " كه اسمشو باران گذاشتم...نه... تموم شد نه... " من او " ي من هم تموم شد... پنجره رو وا كن بخون از عشق و از اميد ازگل سرخ و عطر ياس از كبوتراي سپيد پنجره رو وا كن... عشقو صدا كن... غمو رها كن... عشقو صدا كن... غمو رها كن... عشقو صدا كن... غمو رها كن... عشقو صدا كن... غمو رها كن... غمو رها كن ... غمو رها كن ... غمو رها كن ... غمو رها كن ... غمو رها كن ... غمو رها كن ... خورشيد خانم طلوع كنين تا اين شب اينجا نمونه... 1.رمان " من او " -------- -------- از رضا امير خاني 2.رمان " قطار پنجاه و هفت " -------- از رضا رئيسي
من :
او :
من او :
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22:5 توسط پسر باران |