تبليغاتX
باران تنهایی

باران تنهایی

رونوشت روز ها را روی هم سنجاق کردم ... شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری

 

                                                  

                                         

باز مثل هر شب كسلم

         غصه نشسته رو دلم

                    ميگن بازم شهيد مياد

                                 يه عالمه خيلي زياد

                         اما بوي عجيب مياد... بو كني بوي سيب مياد...

                                         

 

                                                  

( عکس های اختصاصی باران تنهایی از مراسم تشییع جنازه ی ۱۵ تن از شهدای عملیات

والفجر ۶ - ۸ آبان ۸۷ - عکس ها از دوست خوبم میثم - استفاده فقط با ذکر منبع مجاز است. )

                                                    

 آمدي از راه دوري و دوباره كوچه هاي شهرمان عطرآگين شد. چقدر صبور هستي...چقدر پر غرور هستي...دركم مي كني نه...دركم مي كني كه عاجزم از نوشتن تو. دركم مي كني كه ديگر دلي برايم نمانده تا با آن بنويسم. خودت مي داني چه حس غريبي دارد اين روز ها كوچه كوچه هاي اين دل خراب. خودت مي داني چه بوي عجيبي پيچيده در پهناي اين شهر. شهري كه بوي تنهايي و غربت گرفته بود ، اما تو آمدي كه بار ديگر عطر ياس در آسمان خسته ي شهرمان بپيچد. مي دانم كه مي داني عاجزم از نوشتن تو اما نمي دانم با اين دل زنجير شده ي من چه كرده اي . در همان زمان كه دستم را زير تابوتت گرفتم ، شكستم... شكست اين غرور...قلب سنگي ام آب شد... مي داني نه...! دركم مي كني كه چرا مي گريم. حتما مرا مي فهمي. چگونه مرا نبيني در حالي كه در غبار تنهايي هايم گم شده بودم و تو خود به سراغم آمدي... چرا هر چه مي نويسم به آنچه كه بايد نمي رسم؟ يعني اينقدر كوچكم؟ مي بيني مرا و امثال مرا؟ از جواني ام چيزي نمانده... از ايمانم... از اعتقادم... حتي حرف هايم هم پوچ و توخالي است اما...تو جوان بودي. تو ايمان داشتي. تو خود را باور داشتي. مي داني كه فاصله ي من و تو فرسنگ هاست شايد به اندازه ي 25 سال دوريت. مني كه هيچ وقت نديدمت. مني كه حتي سنم به من اجازه نداد لحظه لحظه هاي تو را درك كنم ، حالا اينجا قلم به دست گرفته ام و مي خواهم از تويي بنويسم كه بود و نبودت را بر سر ايمانت گذاشته اي. در دلم خيلي حرف هاست كه دوست دارم با تو بگويم اما بگذار به حرمت نام زيبايت و به حرمت حضور عطرآگينت  در خانه ي اين دل غم زده ام ، حرفي نزنم... بگذار اين حس غريب را كه بعد ديدنت به من دست داد لااقل براي چند ساعت به همراه خود داشته باشم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 21:50 توسط پسر باران |


نشد ببخشمت ولي غصه نخور مي فهممت

تو روياي يكي شدن گفته بودم مي بخشمت

نشد ببخشمت ولي تو واسه من مقدسي

آخه به جز تو اي رفيق منو نميشناسه كسي

نشد ببخشمت چطور ، از دل من رد نميشي

تو دنياي فراموشي واسه دلم سد نميشي

نشد ببخشمت ولي ستاره بارون نگات

منو تا رويا مي بره ، تا آسمون لحظه هات

دلم مي خواست كه قلبمو آويزون نگات كنم

به جاي اين نبخشيدن كفش ستاره پات كنم

ترانه هاي دل من بدون تو تموم شدن

سهم چشاي خسته ام نگاه بي دووم شدن

جزاي اين نبخشيدن ديدن اشكاي تو بود

نشد ببخشمت ولي دلم فقط جاي تو بود

پسر باران – آبان 87

************************

بذار همدست هم باشيم...

سلاااااااام دوستان وبلاگي...

من يه كاري رو از آپ قبلي شروع كردم و فعلا ادامه ميدم  اما تاثيرش ديگه به شما بر مي گرده. اگه ببينم معرفي وبلاگ ها هيچ تاثيري تو روابط بين بلاگ ها نداره يا تاثير كمي داره بي خيال معرفي كردن وبلاگ ها ميشم. البته صبر من زياده و به اين زودي ها پا پس نمي كشم. من فقط مي خوام اينجا يه خانواده ي بزرگ وبلاگي درست كنيم كه وقتي ميان تو اين وبلاگ همه با هم آشنا باشن. همچنين كسايي كه با من آشنا هستن با همديگه هم آشنا بشن. تو اين وبلاگ هيچ وقت هيچ سانسوري وجود نداره و هر نظري كه بدين حتما نشون داده ميشه يعني كلا اينجا : جوووووووني آزااااااااااد...

تا حالا وبلاگ هاي مختلفي  رو ديدين با اسماي مختلف و نويسنده هاي مختلف و گاه عجيب و غريب. مي خوام وبلاگي رو معرفي كنم كه اسم خودش و نويسنده ش هم جالبه و هم عجيب. مي خوام شما رو با دختري آشنا كنم كه تو قسمت توضيحات وبلاگش مي نويسه :

 يـــه گاوچــــرون:‌شـوخ هـسـت اما نـبـايـد سـر بـه سـرش گـذاشـت .

يـــه گاوچــــرون:هـمـيشه يه گاوچــــرونه ، هـمـيشه .

مـن:يه گاوچــــرونـــم

آره... دختر گاوچرون. دختر گاوچرون از خاطراتش مي نويسه و از زندگيش . خوندن زندگيه آدماي ديگه به آدم درس زندگي ميده و گاهي اوقات با تبادل نظر شايد بتونيم راهي واسه مشكلاتمون پيدا كنيم. من تو وبلاگ دختر گاوچرون منتظرتون هستم.

دختر گاوچرون مهمون ويژه ي وبلاگ باران تنهاييه. بهش سلام مي كنم و براش آرزوي موفقيت و خوشبختي تو زندگي دارم :

                            ************** دختر گاوچرون **************

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:30 توسط پسر باران |


>