تبليغاتX
باران تنهایی

باران تنهایی

رونوشت روز ها را روی هم سنجاق کردم ... شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری

 

چقدر از تو نوشتن سخت مي شود

وقتي آنچه را كه در دل داري نمي تواني بگويي

هميشه تو مي گفتي و من مي شنيدم

هفت سال صداي گرمت به من فرصتي داد كه : عاشق بمانم...

بهانه اي براي نوشتن وجود نداشت ...هيچ بهانه اي جز تو...

گاهي با خودم فكر مي كنم

اگر تو نبودي هيچ گاه بر روي انگشتانم قلم نمي نشست

اگر تو نبودي هيچ گاه اين بغض فروخورده نمي شكست

اگر تو نبودي هيچ حرفي براي گفتن نبود

و هيچ رازي دردل پنهان نمي گشت...

چقدر از تو نوشتن سخت مي شود وقتي تو نمي داني

هر بار مرا از خواب بيدار مي كني وقتي كه مي خواني

هفت سال لحظه هاي تنهاييم را با تو پر كردم

هفت سال لحظه به لحظه ، ثانيه به ثانيه از تو پر شدم...

من بي تو تنهايم و با تو تنهاترين

زيرا كه احساست چون همان باران تنهايي است كه بر من مي بارد...

***

بذار هم دست هم باشیم...

سلام دوستان خوب...

تصميم گرفتم از اين به بعد در هر پست يه وبلاگ رو معرفي كنم و از همه ي دوستاني كه بهم سر مي زنن و نوشته هامو مي خونن مي خوام كه مرام بذارنو به وبلاگايي كه اينجا معرفي ميشن هم سر بزنن و نظر بدن تا بتونيم ارتباط خوبي بين وبلاگا ايجاد كنيم...من هم سعي مي كنم يك بار وبلاگايي كه از قديم با آنها درارتباطم رو بذارم ويك بار هم وبلاگاي جديد... ولي اولين وبلاگ :

چون اين پست مربوط به سعيد شهروز عزيز بود ، براي اولين وبلاگ ، وبلاگ هوادان سعيد شهروز رو قرار ميدم... وبلاگي كه با هدف دور هم جمع كردن هواداران سعيد شهروز  و بحث و نقد در مورد آثار سعيد ساخته شد و به نوعي خبر رساني در مورد سعيد رو هم انجام ميده...

بچه هاي وبلاگ سعيد شهروز مهمان ويژه ي باران تنهايي هستن و من بهشون سلام مي كنم و آرزوي موفقيت تو زندگي براشون دارم...

       ............................... وبلاگ هواداران سعيد شهروز ...............................

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:18 توسط پسر باران |


عيد فطر آمد و ماه رمضان رفت       صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت

                                                                                  (سعدي )

پر از حرف تمناست

اين دست هاي خسته

و اين دل شكسته

چه پر سكوت صدا مي شوم

در رقص شاخه هاي پر تنش دوران

براي لحظه اي آسماني شدن

براي لحظه اي فوران

كسي چه مي داند؟

سهم دست هاي من

پيروي از آسماني ترين واژه ها بود

يا كف دستانم پر از خط و خطوط تنهايي...

ولي هر چه هست...

تو... فقط تويي كه با مايي...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 6:27 توسط پسر باران |


           آسمان بار امانت نتوانست كشيد      قرعه ي كار به نام من ديوانه زدند

                                                                            (حافظ)

سلام

ببخشيد كه تو اين چند روز اينقدر بي نظم نوشتم و قسمت نظرات هم بسته بود. همه ش به خاطر درگيري ذهني خودم بود. از اين به بعد قول ميدم كه دوباره شبيه قبل با نظم و با حوصله بنويسم. ممكنه فاصله ي بين آپام زياد بشه اما سعي مي كنم حداقل مطلبي باشه كه ارزش خوندن داشته باشه. از تموم رفقا مي خوام كه منو فراموش نكنن و بهم سر بزنن و سعي كنيم ديگه از قانون " خبر بدي ، زنده اي " تبعيت نكنيم. و اينو بدونيم خوندن همه يا بخشي از نوشته هاي مخاطبمون نشونه ي احترام گذاشتن به خودمون و اونه ( چقدر شعاري شد اين يه جمله...شرمنده ديگه.. نمي دونستم ديگه چه جوري بگم كه شعاري نشه )

اگه خدا بخواد يه مدتي مي خوام به وبلاگ امام زمان (ع) برسم ... فقط به قول يكي از رفقا كه هميشه ميگه : تو رو خدا دعا واسه فرج فراموشت نشه...

             *************** لحظه هاي بي تو ****************

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 6:10 توسط پسر باران |


علي جان ! اين شب ها حال و هواي عجيبي دارم...مي دانم اشك اين شب ها نعمت بزرگي است. اشك غربتت درست...اشك مظلوميتت درست.. اشك شهادتت درست ... اما من براي خودم اشك مي ريزم. براي بي وفايي هاي خودم. براي سردرگمي ها و خستگي هاي خودم. براي مني كه دنيا بال و پرش را بسته و اجازه ي پريدن و پرواز كردن و رها شدن به آن نمي دهد....

علي جان ! امشب بعد از مدت ها آمدم سراغ نهج البلاغه ات.  تو فكرم را خوانده اي...

" اي دنيا !‌ از من دور شو. مهارت را بر پشت تو نهاده و از چنگال هاي تو رهايي يافتم ،‌ و از دام هاي تو نجات يافته و از لغزش گاه هايت دوري گزيده ام.كجايند بزرگاني كه به بازيچه هاي خود فريبشان داده اي؟ كجايند امت هايي كه با زر و زيورت آن ها را فريفتي كه اكنون در گور ها گرفتارند و درون لحد ها پنهان شده اند؟

اي دنيا ! به خدا سوگند اگر شخصي ديدني بودي ، و قالب حس كردني داشتي حدود خدا را بر تو جاري مي كردم ، به جهت بندگاني كه آن ها را با آرزوهايت فريب دادي و ملت هايي كه آن ها را به هلاكت افكندي، و قدرت منداني كه آن ها را تسليم نابودي كردي  ، و هدف انواع بلاها قرار دادي كه ديگر راه پس و پيش ندارند. اما هيهات ! كسي كه در لغزش گاه تو قدم گذارد سقوط خواهد كرد ، و آن كس كه بر امواج تو سوار شد غرق گرديد. كسي كه از دام هاي تو رهايي يافت پيروز شد. آن كس كه از تو به سلامت گذشت نگران نيست كه جايگاهش تنگ است ،‌زيرا دنيا در پيش او چونان روزي است كه گذشت.

از برابر ديدگانم دور شو. سوگند به خدا !‌ رام تو نگردم كه خوارم سازي و مهارم را به دست تو ندهم كه هر كجا خواهي مرا بكشاني. به خدا سوگند ! سوگندي كه تنها اراده ي خدا در آن است، چنان نفس خود ا به رياضت وادارم كه به يك قرص نان ، هرگاه بيابم شاد شود و به نمك به جاي نان خورش قناعت كند و آنقدر از چشم ها اشك بريزم كه چونان چشمه اي خشك در آيد ، و اشك چشمم پايان پذيرد. آيا سزاوار است كه چرندگان فراوان بخورند و راحت بخوابند ،‌ و گله ي گوسفندان پس از چرا كردن به آغل رو كنند و علي نيز ( همانند آنان ) از زاد و توشه ي خود بخورد و استراحت كتد؟ چشمش روشن باد!‌ كه پس از ساليان دراز ، چهارپايان رها شده و گله هاي گوسفندان را الگو قرار دهد!"

( نهج البلاغه- نامه ي 45 )

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 0:53 توسط پسر باران


>