Fall Rain بر تن سجاده ي ديروز دو ركعت نماز عشق مانده است كه تو نخوانده بودي. اين سجاده تا ابد پهن است رو به سوي قبله ي عشق تا دست هاي رو به آسمانت بماند در ياد اين قبيله ي عشق بر تن سجاده ي ديروز حسرتي نهفته است حسرت اشك هاي تو در پيچ در پيچ كوچه هاي دعا حالا كه تو نيستي... سجاده مانده است و تسبيح و مهر و... خدا 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:40 توسط پسر باران
Spring Rain عشق تو در دل من چون جوشش شيرين فرياد لحظه هاي با تو بودن ، لحظه هاي عشق فرهاد اي همه بود و نبودم در دلم غوغايي از توست نغمه هاي گرم قلبم ، وقت آشنايي با توست اي بزرگ ، اي گرامي ، آشنايي تا هميشه در دلم مثل يه نوري ، يه صدايي تا هميشه اي وجود تو هميشه در دل غمگين عاشق بودن تو مثل فرياد توي دشتي از شقايق حس خوبي است بي نهايت ، حس خوب با تو بودن با نفس ها ، عاشقانه ، از تو و عشقت سرودن 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:36 توسط پسر باران
Summer Rain 1.سلام... 2.من اصولا پ.ن نويس نيستم اما ايندفعه واسه تحولم كه شده اين كار رو انجام دادم 3.يه روزي جو ما رو گرفت واسه يه روزنامه اي دوتا متن فرستاديم . مسئول اون صفحه ي مورد نظر تو جوابمون اين بيت شعر رو نوشت : دو تا متنت پر از اغلاط فاحش بود اميدم به اين خاطر دو تاش را سوي آشغالي سريدم ما هم چون بسيار انتقاد پذير مي باشيم و دوست نداريم رفقا متن هاي آشغال ما رو بخونن تصميم گرفتيم تغيير رويه تو نوشتن بديم و اينجوري شد كه آپ قبلي شكل گرفت... 4. حالا در راستاي همون انتقاد پذيري از رفقايي كه اين آپ جدیدو خوندن مي خوام كه نظر واقعيشونو بنويسن و از رودربايستي هاي وبلاگي كه يقه ي همه ي ماهارو گرفته دست بردارن. خداييش اگه آشغاله بنويسين آشغاله و اگه خوبه خب خودتون مي دونين چي بگيد... يعني كلا رودربايستي نكنين و هر چي دل تنگتون مي خواد بنويسين. من همينجا قول ميدم كه از هيچكدومتون دلگير نميشم... 5. اگه اون دو تا متن رو هم كه كه به اون روزنامه فرستادم رو خواستين بخونين بگين تا من بذارم تو وبلاگ... 6. رفقايي كه دوست دارن داستاناي منو بخونن به زودي وبلاگي راه ميفته كه فقط داستانام توش نوشته ميشه... ۷. در ضمن یادم رفت... میلاد کریم اهل بیت آقا امام حسن (ع) رو به همه تون تبریک میگم ۸. و در آخر : ابري نباش اما باروني بمون... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من این وسط باز پیدام شد.. امروز پنجشنبه است. وبلاگ جدید راه افتاد :![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:31 توسط پسر باران |
سلاااااااام.. خوبيد شما؟ خوش ميگذره؟ منم خوبم... وضع مملكتم كه روبه راهه و هيچ مشكلي وجود نداره و همه چيز بر وفق مراده... خدارو شكر گروني و خشكسالي ما رو بي خيال شده . يادش بخير چند سال پيش وقتي ماه رمضون كه مي اومد قيمت مرغ و تخم مرغ و ... تخت گاز مي رفت بالا ولي تو اين چند سال كه ازش خبري نبود واسه همين دلمون خيلي واسه اين گروني عزيز تنگ شده !شايد دليلشم همين سهميه بندي بنزين بوده كه نذاشته قيمتا همينطوري تخت گاز بره بالا... خدارو شكر از قطعي گاز و برقم خبري نيست. پارسال براي اولين سال بود كه كل كشور با وجود سرماي شديد گاز داشتن به طوري كه استاندار مهربون يه استان به همين علت كه استانش صددرصد گاز كامل داشته ترفيع رتبه گرفته به استان ديگه اي منتقل شده كه اگه احيانا اونجا مشكل گاز وجود داره بر طرف كنه... اين وسط رحيم خان مشايي عزيز هم به ما نشون داد كه مسئولين ما چه ادماي روشنفكر و پابند به اخلاقياتي هستن ... رحيم خان عزيز مارو به برادري و رفاقت و دوستي با مردم اسرائيل دعوت كرده كه اين واقعا جاي تشكره كه اين مسئول گردشگري اينقدر به فكر رفاقت و دوستي بين ملت هاست. اما رحيم جان فقط يه چيزو مشخص نكرده اونم اينه كه اين كشور اسرائيل عزيز كجاي اين زمين خاكيه...؟! تو جنوب شرقي آفريقا قرار داره يا وسط جنگلاي انبوه آمازون تو برزيل. كشور كوچيكي تو امريكاي لاتينه يا شايدم يه كشوري تو نزديكي قله ي اورست...!!! خب هادي ساعي عزيز طلا گرفت تا واقعا ما به قهرماني تو المپيك بعدي اميدوار شيم. البته فقط به اين شرط كه هادي عزيز هم مثل حسين جون خودمون مصدوم يا مريض نشه وگرنه بايد قيد قهرماني تو المپيك رو بزنيم.فعلا چون ما هادي ساعي و مراد محمدي رو داريم قهرماني تو المپيك حق ماست نمي دونم چه جوري اين كشوراي آمريكا و چين و ... تونستن با پارتي بيزي قهرماني رو از ما بگيرن...خداروشكر تيم ملي هم تو عربستان مساوي كرد تا دوستاي علي دايي شاد شاد شاد بشن. وگرنه سرمربي تيم ملي ايران به خاطر اخلاق خوب و مهربون و رفتار خوبش با مربياي ليگ برتر اصلا دشمن نداره كه بخوان ناراحت بشن... الحمد الله نتايج نهايي كنكورم اومد و هر كسي هر جايي كه دوست داشت زد و بر طبق رتبه ش قبول شد و هيچ مشكلي هم در اين مورد پيش نيومد. البته چند روز قبل چند تا اراذل و اوباش اومدن پايتخت دم در سازمان سنجش خواستن آشوب به پا كنن كه خداروشكر كنترل شدن! اونا ادعا داشتن كه با رتبه هاي دو رقمي و سه رقمي نتونستن تو كنكور قبول بشن. يكي نيست به اينا بگه خب عزيزان من اين كه اينقدر سروصدا نداره. قبول نشدي كه نشدي. دانشگاه كه تموم زندگي نيست. تو اين مملكت تا وجود داره وقت ... مي شيني يه سال ديگه مي خوني اگه رتبه تك رقمي اوردي شايد به لطف سازمان سنجش اونجايي كه دوست داشتي قبول شي...!!!!! من فكر مي كنم اصلا شايد سازمان سنجش خواسته شما رتبه خوبا رو آزمايش كنه كه ببينه ظرفيت باخت رو دارين يا نه؟ تا فردا پس فردا رفتين يه پستي تو مملكت گرفتين مثل بعضيا از باخت شونه خالي نكنين... نمي دونم وا الله ... اما وسط اين هيري و ويري به يه مورد جالب بر خوردم كه حيفم اومد نگم. يه مادري دست بچه شو از لرستان گرفته بود اورد پايتخت كه : آقا.. بچه م رياضي كاربردي رفسنجان قبول شده اما اين پرينت انتخاب رشته ش... اون اصلا اين رشته و اين شهر رو انتخاب نكرده...!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از اينا كه بگذريم بعد از يه سال قبر و مقبره ي قيصر اديبات ايران ، امين پور عزيز هم درست شد تا مردمي كه ميرن خوزستان سر فبرش ياد قبرستون بقيع نيفتن... آخ كه امروز خيلي وراجي كردم... فكم درد گرفت... لبتون كه خندون هست ، خندون تر بشه...وضع زندگيتون كه خوب هست ، خوب تر بشه... وضع مملكتم كه خوبه ، بهتر بشه... از خشكسالي كه خبري نيست ، آسمونم باروني تر بشه... و در آخر به قول قيصر امين پور عزيز : " ناگهان چقدر زود دير مي شود... " 
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12:44 توسط پسر باران |
به نابودي كشونديم تا بدونم همه بود و نبود من تو بودي بدونم هرچي باشم بي تو هيچم بدونم فرصت بودن تو بودي افشين يداللهي تو تنهاترين ترانه در موسيقي احساس مني و زيباترين واژه در شعر زندگيم... خدا ...خدا ...خدا ...خدا ...خدا ...خدا خدايا متشكرم...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:6 توسط پسر باران
من نذر كرده بودم آنجا كه ابر ها سايه بان خستگي زمين مي شوند تو نگاهم كني...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:52 توسط پسر باران
من حال اين روزاتو مي دونم چيزي نگو چشماتو مي خونم اين جاده تا وقتي نفس داره چشماشو از تو بر نمي داره من از هواي جاده دلگيرم از فكرشم دلشوره مي گيرم اين آينه تو فكر شكستن نيست باور نكن اين صورت من نيست دستامو با احساس تو بستم من بي نهايت با تو هم دستم تا جاده ميره سمت بيراهه گم كن منو اين آخرين راهه من از هواي جاده دلگيرم از فكرشم دلشوره مي گيرم اين آينه تو فكر شكستن نيست باور نكن اين صورت من نيست روزبه بماني باور نكن اين صورت من نيست...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:45 توسط پسر باران |
پريشون چه چيزا كه نبودم ديگه مي خوام پريشون تو باشم تويي كه زندگيمو ، آبرومو بايد هر لحظه مديون تو باشم خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا خدا... خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا... خدا خدا... خدا...خدا...خدا...خدا...خدا... نگاهم كن!...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا... خدا خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا... خدا .خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا فقط تو مي توني كاري كني كه دلم از اين همه حسرت جداشه به تنهاييت قسم تنهاي تنهام اگه دستم تو دست تو نباشه افشين يداللهي
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 23:53 توسط پسر باران |
التماس باراني ببار باران... بزن بر صورتم همچون كويري تشنه ام سيرابم كن باران ببار باران... اي كه صدايت تصنيف زندگي اي كه نگاهت آغاز بندگي بگذر باران... گذرت حيات كوچه ها بخند باران... خنده ات بازي بچه ها ببار باران... با سبدي از لبخند با ترانه هايي از مهر ببار برروي اين كوير خسته ببار كه در جوي دل ها آبي نمانده است تا حركتش جريان زندگي شود ببار باران... به تو محتاجم زندگي ام را به تو بسته ام ...باران ببار و تازه ام كن مرا ببر به مهماني لبخند هاي باراني ببار باران... اين تن داغ زمين را كمي آرامش ببخش دل دل نكن باران حالا نوبت توست نوبت لحظه هاي با تو بودن زير شكوهت خيس شدن زير لبخندت لبريز شدن از تو پر شدن در لحظه هاي باراني جاني دوباره يافتن باران مي شنوي صدايشان را بر لب آسفالت هاي داغ خيابان ها التماسي نهفته است دست هايشان به سوي خدا و افكارشان در پي تو... كه بباري... خسته اند و لگد مال شده زير پاي مردماني كه فراموشت كرده اند ببار باران... التماس لب هاي خشكم را ببين كه براي گرفتن بوسه اي از لبان تو بي تابند...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 22:55 توسط پسر باران |
صداي قدم هاي سنگين سكوت بچه هاي مازندران... پرچم بالااااااااااااا... سلااااااااااااااااااااااااام... سلام دوستان خوب و صميمي. اميدوارم تابستون امسال تا الان بهتون خوش گذشته باشه و تو ادامه هم خوش بگذره. از تموم بر و بچه هايي كه برام نظر گذاشته بودن تشكر مي كنم و معذرت خواهي كه تا الان نتونستم بهشون سر بزنم. علتشم اين بود كه روز جمعه اول شهريور رفتيم رامسر. اردوگاه ميرزا كوچك خان جنگلي و بيست و ششمين جشنواره ي ادبي و پژوهشي دانش آموزان برگزيده ي كشور. از برو بچه هاي مازندران شونزده نفر بوديم كه يه نفر به هر علتي نيومد و شديم پونزده نفر. چهار نفر براي داستان ، سه نفر براي شعر و هشت نفر هم براي پژوهش و تحقيق كه به عنوان برگزيدگان كشوري انتخاب شده بودن. داستان منم انتخاب شد ومنم همراه اين بروبچه هاي خوب و صميمي رهسپار رامسر و جشنواره شدم. اسم داستانمم همون تيتر مطلبه : " صداي قدم هاي سنگين سكوت " همونطور كه گفتم روز جمعه پذيرش بود. روز شنبه صبح افتتاحيه و بعد ظهرم رفتيم موزه و دريا. موزه هم باغي بود كه قبلا ويلاي شاهنشاهي بوده. روز يكشنبه صبح كلاساي آموزشي و بعد از ظهرم جنگل صفارود رامسر. دوشنبه صبحم اختتاميه. بعد از نهار و نماز هم حركت به سمت شهرمون.
اردوي خوبي بود. بچه هاي زيادي از استاناي مختلف كشور رو ديدم. تقريبا يه ايران اونجا جمع شده بودن. از برنامه هاي قشنگش ابراز احساسات استاناي مختلف تو روز افتتاحيه بود. من از همين جا به بچه هاي منتخب از استاناي مختلف كه اونجا بودنو الان دارن نوشته هاي منو مي خونن يه سلام و خسته نباشيد جانانه ميگم. از همه با حال ترش شيرين كاري هاي بچه هاي مازندران بود كه چون ميزبون بوديم خب يه كارايي مي كرديم ديگه. مي تونين از هم استاني هاتون كه اونجا بودن بپرسين كه بچه هاي مازندران چطور بودن.( فقط اگه احيانا كسي در مورد ما بد صحبت كرد حرفشو باور نكنين. يا اصلا نبوده تو اردو يا با بچه هاي مازندران يه غرضي داره...) قسمت ناراحت كننده ش اين بود كه تو همون روز اول دوربين عكاسيم خراب شد و نتونستم از اون عكساي با حال كه قبلا گذاشته بودم بگيرم و اينجا بيارم ولي يه عكسايي از اردوگاه كه خود اردوگاه بهمون داد واسه تون ميذارم. مي خواستم خاطرات اين جشنواره رو براتون بنويسم كه ديدم خيلي طولاني و خسته كننده ميشه. واسه همين پشيمون شدم. اينم يه بند از داستانم " صداي قدم هاي سنگين سكوت " : رو به رويش وسعتي بي انتها بود.دشت بود و دشت. كوير بود و كوير. تا چشم كار مي كرد خاك بود و خاك و جاده اي كه او پيش رو داشت.صداي قدم هايش كه آرام آرام بر تن داغ زمين فرود مي آمدند به گوش مي رسيد. سكوت دشت او را به اوج خيال برد. به اوج خاطره ها. خاطره هايي كه همه را رها كرده بود و راه افتاده بود... 
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 1:42 توسط پسر باران |