تبليغاتX
باران تنهایی

باران تنهایی

رونوشت روز ها را روی هم سنجاق کردم ... شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری

******توي اوج بي كسي ها ،  دلواپسي ها ،  ياوري از  غيب رسيد به فرياد******

******توي دشت بي پناهي ، بي تكيه گاهي ، ياوري از غيب رسيد به فرياد******

 

بگذار ساده بگويم

گرچه ديگران حرف هايم را نمي فهمند

اما مي دانم كه تو خوب آنها را مي فهمي.

خوب دركشان مي كني.

زيرا كه تو هم خوب مي بيني ، هم خوب مي شنوي و هم خوب مي خواني.

نمي دانم چرا تا به حال مي ترسيدم بگويم : دوستت دارم...

شايد مي ترسيدم كه بگويم و آن گاه جزء مدعيان عشقت شوم

ولي من در عشق تو مدعي نيستم ... من ، بي ريا ، ساده ، بي آلايش عاشقم!

 

هميشه دوستت دارم. خودت بهتر از هر كسي مي داني هر وقت دلم مي گرفت

تنها نام تو آرام بخش اين قلب خسته بود و هست... تا هميشه...

عزيز من ! ديگر امشب كنار مي گذارم اين ترس را كه بگويم : دوستت دارم...

ديگر از بردن نام عشق تو ترسي ندارم

مي خواهم امشب ، اينجا ، دست در دست نسيم خنك مهر تو

تا آسمان پر خورشيد واژه هايت پرواز كنم

مي خواهم امشب از باران پلي بسازم تا خورشيد. از ابر ها پلي بسازم تا ماه.

مي خواهم امشب هر آنچه را كه سال ها تفكيك كرده ام گرد هم بياورم

تا شايد واژه هاي عاشقانه به خود اجازه دهند كه براي تو به روي قلم بيايند.

مي خواهم امشب اين سكوت مرگبارم را بشكنم

اين سكوتي كه ذره ذره مرا مي جود

و من خرد مي شوم كه نتوانسته ام واژه ها را برايت رديف كنم

تا شعري بلند از عشقت بسرايم...

 بگذار در ميان جمله هايم هيچ دليل منطقي وجود نداشته باشد.

بگذار براي يك بار هم كه شده نوشته هايم بدون منطق باشند

فقط از روي احساس و احساس و احساس ... و شايد عشق!

بگذار تا تو بهانه اي شوي كه من دوباره با اين واژه ها نفس بكشم

دوباره آسماني شوم... دوباره باراني شوم... با تو...با تو...  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:2 توسط پسر باران |


     عشق را معنا كردم تو را ديدم. عشق را نجوا كردم تو را خواندم.

                    عشق را پيدا كردم... فقط تو بودي...

 

                                                ***********

تكرار سلام

نمي دونم از چي مي خوام بنويسم. فقط اينو مي دونم كه خيلي دلم مي خواست بيام و تو اين شباي قشنگ يه مطلبي تو وبلاگ بذارم. هيچ متن خاصي هم ندارم كه واسه اين شبا بنويسم. هيچ چيز خاصي هم به ذهنم نمي رسه. اما مي دونم كه اين شبا شباي قشنگيه. تو هر حالتي كه باشي. تو شادي تو غم تو بيماري دلت مي خواد با خدا حرف بزني و از اوني بگي كه واست يه دنيا ارزش داره...

                                                ***********

                       

        تو آسمون دلبري      تو از همه بالاتري

 

                        ************

... نه دوست داري گريه كني. نه دوست داري داد بزني. نه دوست داري يه گوشه اي بشيني و زانوي غم به بغل بگيري. اصلا اين شبا به بركت قدوم اون چهار تا عزيز يه رنگ و بوي ديگه اي داره واسه همه مون. همه ي ما از هر فرقه و مذهب و ديني باشيم ته ته ته دلمون اونارو دوست داريم. يعني خودشون مي خوان كه ما اونارو دوست داشته باشيم... اصلا دوست داشتن اونا يه چيز ذاتي كه تو تموم آدما هست...

                                                ************

       خدايا من در كلبه ي فقيرانه ي خود كسي را دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري. من چون تويي دارم و تو چون خود نداري.

                                                             ( امام سجاد (ع) )

                                    ************

...حسابي پرت و پلا گفتم انگار ولي خيلي خوشحالم كه امشب اين توفيقو داشتم كه چند خطي بنويسم. حسابي سبك شدم. حسابي واسه خودم كيف كردم. اصلا واسه نوشتن از اونا نياز به هيچ متن خاصي نيست فقط اين حس رو داشته باشي كه نامي از اونا تو وبلاگت بياد حسابي خلوتت رو نوراني مي كنه...و حس قشنگي هم هست...شمام اين فرصتو از دست ندين و تا فرصت هست و اين شبا هنوز تموم نشده قلمو بردارينو شروع كنين به نوشتن...  

                                                  ************   

                                

              همين كه عطر تو اينجاست... ديگر چه بگويم...؟

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 2:39 توسط پسر باران |


 

بارون بهاري

                     

                           باد ما را خواهد برد...

 

من با توام ، هرجا كه باشم

از خلوت نمي هراسم... از تنهايي...

چون تو با مني و من با توام

از باد نمي هراسم...

تا من را ببرد تا آنجا كه تو هستي

من باشم و تو ...  تنهاي تنها...

يك روز ، باد ما را خواهد برد

تا در برگ برگ درختان ورق بخوريم

و تصميم بگيريم كه يكي باشيم

من و تو و شايد... ما !

يك روز باد ما را خواهد برد

آنجا كه كسي نفهمد دردهايم را براي كه مي خواندم

پشت ديوار صحبت هايم گوشي نباشد.

پشت پنجره ي خانه ي دل چشمي نبيند ما را.

از باد نمي هراسم...

بادي كه تصنيف گل ها را سر مي دهد در سمفوني برگ ها

بادي كه يك روز ما را خواهد برد

به انجا كه نمي دانيم... به آنجا كه نمي فهميم...

به آنجا كه جاي من و توست ، فقط من و تو.

از باد نمي هراسم... با او زندگي مي كنم...

با او مي رقصم... با او پرواز مي كنم...

چه حس زيبايي است روي امواج باد پرواز كردن.

باد ما را خواهد برد

تا من وتو زمستان سخت دردهايمان را به هم بگوييم

تو از آن چيزي بگويي كه بودي و هستي

و من از چيزي بگويم كه بودم و هستم و خواهم بود

و شايد چيزي كه دوست نداشتم باشم

و چيزي كه مي خواهم باشم...

چقدر خلوت باد زيباست

گرچه ظاهر نيست اما او را مي بينيم.

عبورش را از ميان برگ ها حس مي كنيم

دست به دامانش مي شويم كه ما را هم ببرد.

دست به دامانش مي شويم تا لكه ي اين ننگ را از دامنمان بشويد...

تا ما را هم ببرد

به آنجا كه نمي دانيم... به آنجا كه نمي فهميم...

ايمان بياوريم كه يك روز باد ما را خواهد برد

ايمان بياوريم... باد را باور كنيم...

 

*******************************

بارون پاييزي

               

                            من يك درختم...

 

ساده تر از تو ، گل است

ساده تر از من ، شبنم

و ساده تر از ما ، درخت...

زير سايه ي خاطراتم چون درختي پرخاطره مي مانم

كه برگ هايم را براي سايه هاي خاطره گسترانيده ام.

گرچه من از خاك سر بر آوردم

اما به طبيعت خاك پي نبردم

كه چه مادرانه برايم آب آورد و دانه

و من ريشه هايم را در قلبش جاي دادم

چرا كه قلب بزرگش گسستني نيود.

زير سايه ي خاطراتم همچون درختي پر خاطره مي مانم

كه قلب سنگ صبورش ، خاك ، را به درد مي آورد

با خشك شدنش... وقتي برگ هايش مي ريزد.

بهار ها هم مي آيند و مي روند

و من زنده نمي شوم... ومن سبز نمي شوم...

آيا باز هم بهار خواهد آمد؟

بهاري كه با جشن شكوفه هايش زنده ام كند؟

آيا باز هم رقص شاخه هايم را با ترانه ي باد بهاري خواهم ديد؟

آيا باز هم جاني دوباره خواهم يافت؟

آيا باز هم در قلب مادرم سرسبز خواهم شد؟

يك سوال... نه... هزاران سوال در قلب اين درخت پير و فرسوده و خشك...

اما جوابي ندارم... جوابي ندارم...

برگ و باري ندارم كه از سايه اش

بيرون كنم خستگي رهگذري را.

منتظرم تا بادي بيايد

و ريشه ي خشكم را از درون اين خاك بكند.

و مرا ببرد به آنجا كه نمي دانم... به آنجا كه نمي فهمم...

                                  

                                 

( يه بارون ويژه براي سه گل از باغ يتيمي ؛ زهرا ، مريم ، محمد مهدي- به ادامه ي مطلب  برويد. )


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 0:47 توسط پسر باران |


>