تبليغاتX
باران تنهایی

باران تنهایی

رونوشت روز ها را روی هم سنجاق کردم ... شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری

اپيزود اول :

                   نگاه كن... خدا مي خندد...

 

 

نگاه كن !‌ چه جشن و سروري برپاست.

چه شادي و شوري برپاست.

هلهله اي در آسمان به وجود آمده است.

فرشتگان مي خندند و مي گريند.

نگاه كن!

چه صحنه ي زيبايي ،‌ چه صحنه ي پرشكوهي ... خدا مي خندد...

خداي خسته از بي وفايي آدميان مي خندد.

چه شده است؟

زمزمه اي است در ميان آسمانيان

رقص فرشتگان مست از باده ي عشق را مي بيني؟

نگاه كن ! ببين چه زيباست

جاده اي پر از گل زير قدوم نازنين يك نفر...

جاده اي پر از رنگ تا آسمان.

نگاه كن!

زمزمه ي آسمانيان را مي شنوي

كه چه خوشحال و سرمست مي خوانند

بهترين سرود خلقت را؟

همه مستند... همه مدهوش... همه بيهوش...

همه گريان از خنده هاي زياد.

نگاه كن كه لبخند خدا چه مي كند.

چه بر سر آسمانيان مي آورد.

چه چيزي باعث شده است كه خدا لبخند زند.

چه چيزي باعث شده است كه تمام گل هاي روي زمين برويند

و تا آسمان خدا قد بكشند

و به نظاره ي جشن پرشكوه خلقتش بنشينند.

چه چيزي باعث شده است كه درختان همه سرسبزند

و هيچ گياه خشكي روي زمين ديده نمي شود.

چه ديده اند فرشتگان كه اينگونه مدهوشند

مي رقصند و مي خوانند... پا مي كوبند...

چه شده است؟ خبري آمده است... خبر چيست؟ از كجاست؟

خدا دوباره لبخند زد و فرمود:

خبر از زمين من است...

                   او متولد شد...

************************************

 

ميگن روز تولد امام اولو گذاشتن روز پدر...

 

اپيزود دوم :

                       ...

سلام پدر

امروز به مادرت سر زدم. شكسته تر و پيرتر از قبل شده بود. به پشت دراز كشيده بود و گاهي تكوني مي خورد. چشم به من و مادر دوخته بود اما مارو نمي شناخت.

خسته ام...خيلي خسته ام پدر...دلم گرفته...مادرتو كه ديدم يهويي دلم هواتو كرد. مادرتو ديدي...؟ ديدي بعد تو به چه روزي افتاد...؟ ميگن هنوز يه ماه از رفتنت نگذشته بود كه سكته كرد و به اين روز افتاد ، دست و پاش فلج شد ؛ حالا پونزده ساله كه يه جا خوابيده...

خسته ام...خيلي خسته ام پدر... خودخواهي اگه بگم  فقط ما بعد تو رنج كشيديم... مادرتو ديدي... پدرتو چي؟ پدري كه پونزده سال پاي مادرت نشست و ازش مراقبت كرد. وقتي  كه خواهرتم رفت ديگه اون طاقت نياورد و يه سال بعدش...

خسته ام... خيلي خسته ام پدر... چند سال شده... سراغي از مادر گرفتي؟ تا حالا تو چشماش نگاه كردي؟ با اينكه به ظاهر سرپاس اما خودش چند بار بهم گفت كه ديگه خسته شده... كه ديگه بريده... دلي كه شكست ديگه نميشه اونو به هم چسبوند و دل مادر پونزده سال پيش شكست و ...

خسته ام... خيلي خسته ام پدر... گرفته ام... داغونم... نه فقط من... تموم بچه هات به ظاهر شغل دارن ، خانواده دارن ، زندگي اجتماعي دارن اما داخلشون همه خسته شدن... همه دلگيرن... همه تو دلتنگي هاشون اشك مي ريزن...

بچه ها ببخشيد كه روز پدر اينقدر تلخ نوشتم. آخه مي دونيد چيه ؟ خواهرم مي گفت درست اولين سالا بود كه روز پدر باب شده بود. ما هم واسش يه هديه گرفتيم اما چند ماه بعدش...

ببخشيد بچه ها ... نبايد اين حرفا رو اينجا مي نوشتم ... دست خودم نبود... بازم معذرت مي خوام... هواي پدرتونو زياد داشته باشين ... حتما واسه پدرتون يه هديه حتي كوچولو شده بخرين يا حداقل اين شبا رو بهش احترام كامل بزارين و حرفاشو گوش بدين... بازم ببخشيد...

 

گناهي ندارم ولي قسمت اينه

كه چشماي كورم به راهت بشينه

هنوزم زمستون به يادت بهاره

تو قلبم كسي جز تو جايي نداره

تو خواب و خيالم همش فكر اينم

كه دستاتو بازم تو دستام ببينم

ولي حيف از اين خواب پريدم كه بازم

با چشماي كورم  به راهت بشينم

(شعر برگرفته از ترانه ي " گناهي ندارم " از محسن يگانه )

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:26 توسط پسر باران |


اپيزود اول :

                         خاطرات سبز

 

از آسمان پولك نابي مي باريد بر روي صورت خيس لحظه ها ، تا حس كنيم زيبا بودنت را. در جنگل هاي سبز ، زير باران آسمان كبود ، زير باران تو ، زير باران خدا قدم مي زديم؛ تا سبزتر از هميشه به تو بينديشيم و پر شويم از خاطراتي سبز. خاطراتي از جنس ابر و درخت و باران و آفتاب. خاطراتي تا هميشه ماندگار. مثل سايه اي گذشت ومن اثري ازآن سايه را به تو تقديم مي كنم :

 

                  

                 

                        

 

***************************************************

اپيزود دوم :

                  افراچال

افراچال مركز عشق و صفا

مركز تنهايي من با خدا

جاده اي از قلب من تا آسمان

در سكوتش آوازي بي صدا

در بهارش كوه هايش سبزپوش

وقتي پاييز مي رسد رنگين قبا

 

من چه گويم كه دلم تنگ است باز

 

از براي افراچال و قصه ها

 

قصه هاي پرزمهر ديروز

 

قصه هاي همهمه ي بچه ها

 

باز اينجا دلم پر مي زند

 

در هواي افراچال بي ريا

 

من خسته ، من تنها ، من دور

 

از ديار عشق ، ديار آشنا

 

نسيم خنكش هست دواي درد من

 

درد دارم دور ماندم از دوا

 

پسربارانم و دورم از آنجا كه هست

 

مركز تنهايي من با خدا

                                                      ( ناگفته هاي پسر باران... به ادامه ي مطلب برويد.)

 

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:45 توسط پسر باران |


نذر كردم كه آغازم با نام او باشد...

 

اپيزود اول :

                   تنها ترين انسان

 

وقتي آمد ، تنها بود.

تنها كسي كه اينگونه آمده بود.

تنها ياور بود. تنها اميد مردان نور.

تنها كسي كه دستش را به نشانه ي ياري بلند كرد...

تنها بود... درد تنهايي كشيده بود...درد غربت... درد بي كسي... درد عشق...

بي وفايي ها ديده بود. رنج ها كشيده بود.

تنها كساني كه داشت آرام و بي صدا از كنارش مي گذشتند.

يارش رفته بود... پركشيده بود...

تلخ ترين پركشيدن در طول تاريخ

پردردترين دوري در گستره ي تاريخ  

تنها شده بود... تنها بلندش كرد...تنها به خاكش سپرد...تنها گريه كرد...

تنها بود. تنها ترين انسان...انسان تنهايي كه رازهاي تنهايي اش را با چاه مي گفت.

تنها آمده بود كه تنها برود. با تنهاترين شمشيري كه مي توانست تنها توسط يك انسان بر فرقش فرود بيايد.

تنها آمد... تنها رفت...

و تنهايي را براي تاريخ به يادگار گذاشت...

                                      تنهاترين انسان...

 

                                    * * * * * * * * * * * *

اپيزود دوم :

                          نذر چشمانت...

 

جهان خاموش، انسان در تب عشق

من و خيال تو، آري ، شب عشق

منم آن راه مانده در بيابان

تويي يك دشت پر از ابر و باران

بزن اي رعد و برق آسمان ها

تويي تنهاترين مرد زمان ها

تو كه شبگرد تنها در كويري

كه در شب زنده داري ها اميري

بيا تا مرهم زخم زبان ها

نمايم نور تو از آسمان ها

همه افتخار من همين است

كه مولايم امير اين زمين است

علي رمز شب و رمز عبور است

كه نامش بر لب ما پر ز شور است

علي معني شب هاي دراز است

با علي ، راه دلنوازي ها باز است

بيا بر درگه مولا گدا باش

گدا باش ، با علي باش ، با خدا باش

كنم اين نذر چشمانت علي جان

منم گداي تو ، پسر باران

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:21 توسط پسر باران |


 

 

 

يك نفر از پشت ديوار بلند تنهايي ام گفت : سلام !

نمي دانم در كدام يك از كوچه پس كوچه هاي شهر بي كسي پرسه مي زدم كه او گفت : سلام!

يك نفر كه صدايش هم چون صداي تار آرامشي باورنكردني همراهش بود ،

مي گفت : سلام!

و من پر مي شدم از سلام... از عطر حضور سلام...

نمي دانم در چه حالي بودم

نمي دانم در زمزمه هاي دلتنگي ام از چه مي سرودم

كه باز هم صدايي از پشت ديوار گفت : سلام !

و من ايستادم. در ته كوچه. به اين ديوار بلندنگاه كردم. بهت زده و حيران.

حيران از اين صدا. حيران از اين سلام!

آيا در اين شهر كسي هست؟

در اين شهر غريب كه از وقتي آمده ام جز من كس ديگري نيست.

از وقتي نام خود را بر سر در شهر ديده بودم... شهر تنهايي من...

صدا از پشت ديوار انگار به انتظار جواب من نشسته بود.

و من هم چنان بهت زده و حيران به ديوار خيره شده بودم.

ثانيه ها گذشت... ديگر صدايي نيامد. برگشتم. يك قدم از ديوار دور شدم.

و باز آن صدا گفت : سلام !

بي اختيار رويم را به طرف ديوار كردم

و با صداي بلند فرياد زدم : سلام !

ديوار بزرگ تنهايي از هم شكافته شد

و من نم نم باران را بر صورتم حس كردم.

صدا مي گفت سلام

و من تا اوج باران مي رفتم...

سلام... سلام... سلام باران تنهايي... سلام...

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:10 توسط پسر باران |


روزي تو خواهي آمد از كوچه هاي باران...

با نام خداوند بزرگ و با توكل بر او كاري بزرگ را آغاز مي كنيم تا با نيروي عشق و علاقه و محبت نام بزرگ مولايمان را در سراسر جهان بگسترانيم... شما هم با ما همراه باشيد...

وبلاگ امام زمان (عج) :

                                 http://www.lahzehaie-bito.blogfa.com

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:46 توسط پسر باران |


>