تو دلم آشوبه که تو باشی با من
مثل حس خوبه با تو عاشق بودن
وقتی که می خندی همه چی آرومه
تو دلم یک ساعت روی عشقت زومه
با یه حرف ساده به بهشتم بردی
غم عالم رو از سرنوشتم بردی
تو مثه بارونی، مثه حسم هر شب
می زنی رو قلبم، روی داغی ِ تب
تو مثه آرامش توی سانس فریاد
من تماشاچی که به دلت دل می داد
باورم کن جز تو باوری با من نیست
راه عشقو وا کن پیش تابلوی ِ

پسر باران / آبان ۸۹
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 21:2  توسط پسر باران
|
بس کن رباب سر به سر غم گذاشتی
اصلا خیال کن علی اصغر نداشتی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 13:54  توسط پسر باران
|
آسمان مي نگريست ؛
زين ، شيريني حضور جاي پاي تو
كعبه در قفاي تو
دست هات بر بالاي دست ها
و در نگاه حاضران...
آب
باد
خاك...تو!
اي مست نگات ، خورشيد
اي روشني افلاك...تو!
در دست بزرگمرد تاريخ
دست تو نشانه ي پرواز است
اي آن كه ز سبوي عشقت
در آسمان ، هلهله و آواز است
تك مردِ شجاع بيشه ي وفا
تك فانوس ِ شب ِغمزده ي جفا
سفرِ تو
از همين امروز ،
از همين حالا
كه تو تقدير هميشه ي تاريخ مي شوي
آغاز شد...
پسر باران

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 0:38  توسط پسر باران
|